تبليغاتX
رز
پنجشنبه یکم اسفند 1387
آرزو های من
من دوست دارم ، در آینده معماری بخوانم و شاعری را هم دوست دارم . می خواهم به مسافرت خارج از کشور بروم . می گویند دبی بسیار زیباست برای همین دوست دارم اولین مسافرت خارج از کشورم دبی باشد . من زبان انگلیسی را هم دوست دارم . به موسیقی پیانو هم علاقه دارم ومیخواهم پس از تمام کردن کلاس فلوت ، پیانو را ادامه بدهم . من جشن تولد راهم خیلی دوست دارم ، چون برای من کادو می آورند ، کیک می خریم ، با بچه ها بازی می کنیم . من دوست دارم به روز های گذشته برگردم و امام خمینی " ره " را ببینم . من دوست دارم کاری بکنم تا مادرم را بسیار خوش حال کنم . برای همین دوست دارم همیشه در مدرسه شاگرد اول باشم . من خانم طوسی ، معلم عزیزم را خیلی دوست دارم . من کتاب خواندن را هم دوست دارم .

+ نوشته شده در  ساعت 22:56  توسط پانیذ سرکار |
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
خاطره ی ژله ی من
یک روز خوبی بود . من تازه می توانستم ، سخن بگویم. به مهد کودک ، رفته بودم . من در مهد کودک ، ژله دیده بودم . وقتی به خانه آمدم ، گفتم :" گله ، گله می خوام ." ۵،۴،ماه بود که مادرم نمی فهمید گله یعنی چه ! بعد ما به یک مغازه رفتیم و من به مادرم گفتم :" مامان از آ ن ها می خوام ." مادرم ، تازه فهمیده بود که من ژله را گله تلفظ می کنم. آن روز مادرم و پدرم بسیار خندیدند .
+ نوشته شده در  ساعت 15:2  توسط پانیذ سرکار |
یکشنبه بیستم بهمن 1387
استرس شعر
پدرم می گوید :"زیاد شعر نگو ؛چون روزگار خود را بد می کنی ."من هم قبول می کنم؛چون پدرم آن زمان که شعر می گفت،الان استرس دارد.من هم نمی خواهم، استرس داشته باشم.شعر می گویم؛ولی شاد؛ولی بابام شعر غمگین می گوید.من اسم یک شعر پدرم را می دانم که"آجر ودندان "بود؛درمورد مردم فقیر بود که یکی در پشت میله های زندان بود وآن یکی نان نداشت که بخورد.من آن شعر را برای خانم معلمم خواندم واو خوشش آمد.من ۳ شعر گفته ام که اولیش"معلم"بود،دومیش "پروانه"وسومیش "تولدت مبارک" است .این شعر ها شاد هستند.بچه ها شما شعر می گویید؟در مدرسه ی ما،دوستم حدیثه شاعر کلاس ماست.خیلی قشنگ شعر می گوید.کاش من هم شعرهای قشنگ می گفتم.
+ نوشته شده در  ساعت 22:5  توسط پانیذ سرکار |
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
فانوس های روشن
ساعت ۵/۹ صبح همراه خانم معلم به حمام قجر رفتیم.بعد خانم معلم به ما گفت:"بچه ها سلام کنید."ما هم سلام کردیم وخانم رهنما هم شروع به توضیع در باره حمام قجر کرد .بعد هم گفت:"بچه ها شما که هنوز بدنیا نیامده بودید یک حمام بنام حمام قجر بود که مردم درآنجا حمام می کردند. اینجا خیلی سردبود."خانم راهنما به ما دو عکس نشان دادودر باره اولین عکس گفت:"اینجا پنجاه بدر است ."یکی از بچه ها گفت:"پنجاه بدر چه جایی وچه روزی است؟"خانم راهنما گفت:"جایی که مردم در یک باغی جمع میشوندوبا هم خوراکی های خوشمزه ای می خورندومیخندند."وگفت:"چهل روزبعد از سیزده بدر است."بعدبه ما عکس هایی نشان دادومجسمه هایی که ساخته ی محمد رضا درگاهی بود.من واقعالذت بردم.می پرسید:"از چه لذت بردم؟"از آن مجسمه های الکی واقعا خوشم آمده بود.مجسمه ی عبید زاکانی خیلی قشنگ بود .خانم زبان که از عبید زاکانی عکس می گرفتُ نمی دانست این مجسمه ی کی است.بعد  ما تشکر کردیم وسوال هایمان را پرسیدیم وبعد که سوال ها ی مان  تمام شداز خانم راهنما تشکر کردیم ورفتیم.آن روز واقعا روز به خاطر سپردنی بود.
+ نوشته شده در  ساعت 22:55  توسط پانیذ سرکار |
>

رز
دست نوشته های کودکانه پانیذ سرکار

About Blog

 

Category Name

My Archive

اسفند 1387
بهمن 1387

 

Friends Link

Template By


www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين